سفارش تبلیغ
صبا
سیاسی - پایگاه اطلاع رسانی محمد رضا آقابیگی
 RSS  :: خانه :: ارتباط با من :: پروفایل :: پارسی بلاگ
جستجو:
مردم خواسته دنیا خرده گیاهى است خشک و با آلود که از آن چراگاه دورى‏تان باید نمود . دل از آن کندن خوشتر تا به آرام رخت در آن گشادن ، و روزى یک روزه برداشتن پاکیزه‏تر تا ثروت آن را روى هم نهادن . آن که از آن بسیار برداشت به درویشى محکوم است و آن که خود را بى نیاز انگاشت با آسایش مقرون . آن را که زیور دنیا خوش نماید کورى‏اش از پى در آید . و آن که خود را شیفته دنیا دارد ، دنیا درون وى را از اندوه بینبارد ، اندوه‏ها در دانه دل او رقصان اندوهیش سرگرم کند و اندوهى نگران تا آنگاه که گلویش بگیرد و در گوشه‏اى بمیرد . رگهایش بریده اجلش رسیده نیست کردنش بر خدا آسان و افکندنش در گور به عهده برادران . و همانا مرد با ایمان به جهان به دیده عبرت مى‏نگرد ، و از آن به اندازه ضرورت مى‏خورد . و در آن سخن دنیا را به گوش ناخشنودى و دشمنى مى‏شنود . اگر گویند مالدار شد دیرى نگذرد که گویند تهیدست گردید و اگر به بودنش شاد شوند ، غمگین گردند که عمرش به سر رسید . این است حال آدمیان و آنان را نیامده است روزى که نومید شوند در آن . [نهج البلاغه]
  • تعداد بازدیدهای وبلاگ
  • - کل بازدیدها: 210281 بازدید
    - امروز: 34 بازدید
    - دیروز: 36 بازدید

  • درباره من
  • سیاسی - پایگاه اطلاع رسانی محمد رضا آقابیگی

  • لوگوی وبلاگ
  • سیاسی - پایگاه اطلاع رسانی محمد رضا آقابیگی

  • دوستان من
  • امٌل
    هو اللطیف
    (( همیشه با تو ))
    مبادا روی لاله ها پا گذاریم
    خانه متروک
    همسفرمهتاب
    .: شهر عشق :.
    سروهای سرافراز
    بانک مقاله
    آدمک ها
    شاهراه اندیشه آرمان(بازگشتی دوباره)
    به نام وجود باوجودی که وجودبی وجودم
    عشق الهی: نگاه به دین با عینک عشق و عاشقی
    از قرآن بپرس Ask quran
    نگاه مشرقی
    دوستان همدم
    عروج
    دربدران
    سکوت عشق
    ذخیره خدا
    آرامش جاویدان در پرتو آموزه های اسلام
    مذهب عشق
    مذهبی
    عدل الهی Divine Justice
    پرتگاه
    ناگفته های آبجی کوچیکه
    عاشق دلباخته
    وبلاگ رسمی کتایون
    پیام محبت
    شناخت اراء و افکار ضالّه
    همسفر عشق
    شمیم یار...
    نافذ
    فصل سکوت
    من گذشته من
    گل نرگس Narcissus
    طلسم شدگان

    مـن او
    چاپی دوم
    خانه اطلاعات
    به وسعت دنیا
    به وسعت دنیا
    خاطرات یک زندگی
    یه دل خسته
    یک کلام حرف خودمونی
    .:(( به یاد رضا )):.
    دختـــــر غربتـــی
    دنیای واقعی
    اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
    از یک روحانی
    دختر ی با کو له‏با ر ی ا ز ا مید
    عاشقانه های گودزیلا
    بی سرزمین تر از باد
    یه پرستویی که قلبش شکسته
    خلوت تنهایی
    زیبایی سایه خداوند بر کهکشانهاست
    ساقیا قدحی ریز که ما باده پرستیم
    ::. یاغی ترین .::
    وبلاگ ایران اسلام
    دوست عزیز سلام
    داستان و راه های توحید جویان بزرگ
    تا.............شقایق
    او برای دم هر ثانیه ام رحمتی بود عظیم!
    گل ارکیده
    زیر درخت گل
    خدای که به ما لبخند میزند
    باسیدعلی‏تافتح‏قدس‏ومکه
    باورم کن
    کوچولوها
    مانا
    کوثر
    چهاردیواری
    توهم یک عشق.......
    چاه
    بانک اس ام اس و جوک
    سیب
    سایت تخصصی گوشی موبایل
    عطش
    کلبه احزان
    سایت ویژه
    یک جالب برای دیدن فلش
    ایمل ریاست کانون رشد (سیروس دولت پور)
    باشگاه اندیشه
    سایت خبری
    سایت تکچین
    سایت مخ زن
    آموزش زبان انگلیسی
    سایت سیامک انصاری (کیانوش)
    سایت شبهای برره بید جیگر
    موزیک
    آموزش رایانه و مهارت icdl به زبان فارسی
    دایره المعارف فارسی آدرسهای اینترنت
    سایت زن روز (ویژه خانم ها - مد لباس )
    محاسبه طول عمر (به روش کاملا پزشکی )
    کاریکاتور بازیگران سینمای ایران
    سایت مهران مدیری
    شقایق دهقان (گل یاسمن بانو)
    سایت مناجات
    وبلاگ رییس جمهور (آقای محمود احمدی نژاد)
    پیوند به سایتهای دولتی
    سایت عمو پورنگ
    دوربین نت (آرشیو عکس)
    کسب در آمد و جوک و sms
    سایت کانون فرهنگی و تربیتی رشد
    لحظه‏ی دیدار
    بازار شپش فروشها
    خدا بود و دیگر هیچ نبود...!!!
    برای تو
    چرا و چگونه...؟؟؟
    کویر خیال
    سکوت
    :.: : نماز،یک هدیه الهی :.: :
    تا شکوفه ی عشق

    اینک از حال به آینده پلی باید زد.......
    وبلاگ تفریحی Fashens
    چشم انداری بر ژاپن
    من نگاشت
    سایت پاسخگو (سئوالات شرعی )
    حنانه خواهر سیب
    مخمل
    افتاب حقیقت
    هنرهای رزمی
    وبلاگ کانون رشد ناحیه 3 کرج

  • دوستان من لوگوی
































  • اشتراک
  •  

  • اوقات شرعی

  • فهرست موضوعی یادداشت ها
  • اجتماعی[109] . سیاسی[6] .

  • آرشیو مطالب
  • بهمن 84
    اسفند 84
    فروردین 85
    اردیبهشت 85
    خرداد 85
    تیر 85
    مرداد 85
    شهریور 85
    مهر 85
    آبان 85
    آذر 85
    دی 85
    بهمن 85
    اسفند 85
    فروردین 86
    اردیبهشت 86
    خرداد 86
    تیر 86
    مرداد 86
    شهریور 86
    مهر 86
    آبان 86
    آذر 86
    دی 86
    فروردین87
    خرداد87
    شهریور 87
    دی 78
    فروردین 88
    آبان 88
    خرداد89
    دی89
    خرداد 02

  • موسیقی وبلاگ

  • وضعیت من در یاهو
  • یــــاهـو

    ? دانشجویان ایرانی حق تحصیل در دانشگاه های هلند را ندارند!
  • محمد رضا آقابیگی پنج شنبه 86/12/2 ساعت 6:7 عصر
  • دانشجویان ایرانی حق تحصیل در دانشگاه های هلند را ندارند!


    بازگشت قرون وسطی به اروپا

     
    دولت هلند به تازگی قانونی به اجرا در آورده، که دانشجویان ایرانی حق تحصیل در دانشگاههای این کشور را ندارند.

    این در حالی است که همیشه دولت هلند، ادعای دموکراسی و همیشه از حقوق بشر دفاع می‌کند... این قانون حتی باعث شد تا اپوزیسیون جمهوری اسلامی ایران، هم به دولت این کشور اعتراض کند که چرا اقدام به چنین کاری کرده است، همچنین یک جامعه‌شناس هلندی هم در اعتراض به این تصمیم دولت هلند، می‌گوید: این تصمیم به این معنی است که ما به قرون وسطی بازگشته‌ایم.

    این در حالی بود که چندی پیش به دستور دولت هلند، دانشگاه‌ها و موسسات آموزشی این کشور از ارائه هر گونه درسی به ایرانیان که به نوعی به دانش‌ هسته‌ای مرتبط باشد، منع شدند. 

    وزارت آموزش، فرهنگ و علوم هلند با همراهی وزارت خارجه این کشور در ابلاغیه‌ای به دانشگاه‌ها و موسسات آموزشی خواسته تا ضمن عدم پذیرش دانشجوی ایرانی برای رشته‌های فنی که ممکن است به مسائل هسته‌ای مرتبط شود، از ارائه این گونه دروس به دانشجویان فعلی نیز خودداری کند.

    لوبینگه مدیر روابط‌عمومی وزارت آموزش، فرهنگ و علوم هلند می‌گوید: بر مبنای قطعنامه‌ 1737 شورای امنیت سازمان ملل متحد و هماهنگی با وزارت خارجه، ارائه هرگونه درسی که با دانش هسته‌ای مرتبط باشد در دانشگاه‌ها، دبیرستان‌ها و کلیه موسسات آموزشی برای دانشجویان ایرانی ممنوع خواهد بود.

    وی در پاسخ به این سوال که دقیقا چه رشته‌ها و یا دروسی شامل این تصمیم خواهد شد، گفت‌: ما از کلیه موسسات آموزشی درخواست کرده‌ایم که فهرست دروس و رشته‌های فنی خود را به ما اعلام کنند تا ما درباره دامنه محدودیت‌های لازم تصمیم بگیریم.

    لوبینگه همچنین گفت که این تصمیم شامل دانشجویان فعلی ایرانی نیز می‌شود و این افراد نمی‌توانند دروسی که به تشخیص وزارت مربوطه برای آنان منع شده باشد را انتخاب کرده یا بگذرانند.

    قطعنامه 1737 شورای امنیت سازمان ملل تصریح می‌کند، هرگونه انتقال فناوری و دانشی که به توسعه برنامه هسته‌ای ایران یاری برساند، باید متوقف شود.

    به گفته سرویس جهانی رادیو هلند، دولت هلند نگران آن است که دانشجویان و یا متخصصان ایرانی با دستیابی به اطلاعات هسته‌ای حساس بتوانند به دولت آن کشور برای «توسعه تسلیحات اتمی» یاری برسانند.

    این در حالی است که آژانس انرژی اتمی می‌گوید: هنوز به هیچ مدرک کاملا مشخصی‌ که نشانگر تلاش دولت ایران برای دستیابی به سلاح هسته‌ای باشد، دست نیافته است.

    در همین حال مسئولان دانشگاه تونت در هلند نیز اعلام کرده‌اند، علاوه بر رشته‌هایی که به مسائل هسته‌ای مرتبط می‌شود، از این پس ایرانیان اجازه تحصیل در رشته روانشناسی را نیز نخواهند داشت. مسئولان این دانشگاه از ارائه این توضیح که تحصیل در رشته روانشناسی چه ربطی به دانش هسته‌ای دارد، خودداری کرده‌اند.

    گفتنی است ؛ عبدالقادر خان که به پدر دانش هسته‌ای پاکستان مشهور شده است، در دانشگاه فنی دلفت در هلند تحصیل کرده و مدتی را نیز در آزمایشگاه‌های هسته‌ای این کشور به کار پرداخته بود، وی بعد‌ها به طور ناگهانی به پاکستان رفت و در توسعه برنامه‌ هسته‌ای آن کشور که منجر به تولید بمب اتمی شد، نقش اصلی را ایفا کرد.

    سالها بعد وی به اتهام فروش دانش هسته‌ای تحت تعقیب قرار گرفت. اما آنچه که در حال حاضر مشخص است این‌که شنیده‌ها حاکی از آن است که مسئولین آموزشی و علوم عالی هلند به تازگی حتی رشته‌هایی چون روانشناسی را هم برای تحصیل دانشجویان ایرانی ممنوع کرده‌اند و همین امر باعث اعتراض ایرانیان مقیم هلند شده است تا جایی که اپوزیسیون‌های جمهوری اسلامی ایران هم اعتراض شدیدی به این عمل دولت هلند کرده‌اند.

     در این حال خیلی از ایرانیان مقیم اروپا که در کشورهایی به غیر از هلند تحصیل می‌کنند به این حرکت اعتراض کردند. ضمن این‌که خیلی‌ها عقیده‌ دارند که رشته‌هایی چون روانشناسی، مهندسی برق، الکترونیک و... چه ارتباطی با دانش‌ هسته‌ای دارد.



    نظرات دیگران ( )

    ? به ایـن دولــت اعتــماد کنیـم
  • محمد رضا آقابیگی پنج شنبه 86/6/22 ساعت 11:16 صبح
  •                                   به ایـن دولــت اعتــماد کنیـم


        
        
        
         یکی از مشخصات بارز دولت نهم پایبندی به اصول و ارزش‌ها، عدالت‌خواهی، شوق خدمت به مردم، پرکاری و تلاش، شجاعت و قاطعیت، برخورداری از روحیه تحول‌گرایی و اصلاح‌ حقیقی و ایستادگی در برابر زیاده‌طلبی‌های استکبار است که رهبر معظم انقلاب هم به این مسائل تاکید داشتند و فرمودند: خدمت به مردم، توفیق بزرگی است که باید با تلاش و
    فعالیت گسترده‌تر، شکر حقیقی آن را به جا آورد. دو سال از عمر دولت نهم گذشته است و طی این مدت، بودند و هستند افرادی که به دولت انتقاد کردند و می‌کنند و حتی این غرض ‌ورزی‌ها تا جایی پیش می‌رود که عملکردهای مثبت دولت را زیر سوال می‌برند. به نظر شما آیا به واقع چنین است؟ آیا دولت طی این دو سال هیچ‌گونه عملکردی سازنده و مثبت از خود ارائه نکرده است. آیا باید در مقابل غرض‌ورزی‌های دشمنان داخلی سکوت کرد؟ با نگاهی به بیلان ‌کاری دولت نهم متوجه خواهیم شد که این دولت، دولتی پویا، تحول‌گرا با اندیشه‌های نو بود، گرچه هر نهادی در ابتدای راه با مشکلاتی مواجه است، گاهی اوقات خودمان که عضو کوچکی از یک خانواده را تشکیل می‌دهیم در اداره و کنترل زندگی‌مان دچار مشکل هستیم و به واقع مدیریت‌مان با اشکال مواجه است. اما باید فرصت داد و اعتماد کرد. دولت محمود احمدی‌نژاد، دولتی قابل اعتماد است و تا به امروز نشان داده که به فکر مردم است، اما باید به او و هیئتش اعتماد کرد، همان‌طور که رهبر انقلاب در دیدار با رییس‌جمهور و هیئت دولت به مناسبت هفته دولت که مصادف با ایام شعبانیه بود به این مسئله اشاره فرمودند. رهبر انقلاب با اشاره به گذشت دو سال از آغاز فعالیت دولت نهم، زودگذر بودن فرصت خدمت به مردم را نوعی درس عبرت دانستند و به همه مسئولان توصیه کردندهیچ لحظه‌ای را برای فعالیت در راه خدا و خدمت به مردم از دست ندهید. ایشان با اشاره به تلاش‌های دولت برای تحقق آرزوها و امیدهای برخاسته از نیمه شعبان فرمودند: جامعه بشری و ملت ایران تشنه امید و عدالت است و دولت با بلند کردن پرچم عدالت، در دل‌های ملت امید ایجاد کرده است.
        
         بدون اغراق باید اشاره داشت که حرکت در وادی طولانی، دشوار و پرخطر عدالت، طبعا در کوتاه مدت به نتایج موردنظر نمی‌رسد اما این که دولت، جهت‌گیری عدالت‌طلبانه را در دستور کار خود قرار داده را باید به فال نیک گرفت، چرا که بسیار با ارزش است و باید به رییس‌جمهور و مردان دولتی‌اش دست مریزاد گفت. این در حالی است که رهبر انقلاب پرکاری و تلاش بی‌‌وقفه را از دیگر خصوصیات دولت دانست. برای کاری چندی پیش به وزارت بهداشت رفته بودم ساعت هفت صبح در آن‌جا شاهد بودم که جلسات مسئولان بخش‌های مختلف این وزارتخانه با رییس آن، از ساعت شش صبح آغاز می‌شود و تا هشت صبح هم به پایان می‌رسد و در بقیه مدت زمان شبانه‌روز، اعضا به کار مفید می‌پردازند، کار برای مردم و در خدمت مردم که در دیگر وزارتخانه‌ها هم وضع بدین شکل است. از دیگر نکات مثبت دولت نهم تحول‌گرایی، نوآوری و اصلاح است که به فرموده رهبر انقلاب، اصلاح واقعی یعنی ایجاد و تغییرات اساسی و ساختاری. یکی از عملکردهای مثبت دیگر دولت که از همان ابتدای تشکیل کابینه انجام شد، سفرهای استانی و درک عینی و عمیق درد دل‌ها و مشکلات مردم بوده است. رهبر انقلاب در این مورد، این چنین می‌فرمایند: «درک مسائل و خواسته‌های مردم از روی کاغذ با درک واقعیات زندگی مردم در مواجهه رودر رو، کاملا متفاوت است و دولت این کار پرزحمت را جدی گرفته است.» نکته‌ای که در این بین باید به آن اشاره داشت این است که مردم از بسیاری از کارهای دولت بی‌‌خبرند و برای رفع این مشکل، باید دولت اطلاعات لازم را در اختیار رسانه ملی و سایر رسانه‌ها قرار دهد تا آنها هنرمندانه به مردم ارائه کنند که این کار، ضمن امیدزایی و روشنگری، کمک بیشتر مردم را به دنبال خواهد آورد، همان‌طور که رهبر فرزانه هم به آن اشاره داشتند. اما شاید شاخص‌ترین خصوصیت دولت، استقبال از انتقادها باشد. انتقاد با غرض‌ورزی تفاوت‌های زیادی دارد، گاهی اوقات خیلی‌ها انتقاد را بهانه‌‌هایی برای انتقام می‌دانند اما انتقاد مثبت با این گونه انتقادهای خصمانه تفاوت دارد با این حال طی این دو سال دیدیم که دولت تمامی انتقادها را با آغوش باز پذیرفته و از آن استقبال کرده است.
        
         شوق و توان و فرصت خدمت به مردم، توفیقی الهی است از این‌رو باید از لغزشگاه خطرناک غرور، دوری کرد و با تامل در کارها و رفع اشتباهات احتمالی، خدمت به مردم را گسترش داد که باز این از ویژگی‌های دولت است، برای مثال کار عظیم و بسیار خوب مدیریت مصرف سوخت، قدم شجاعانه در راه هدفمند کردن یارانه‌هاست که باید با اتخاد تصمیمات مناسب این طرح تکمیل و این هدف پیگیری شود.گرچه هر گونه تغییر و تحول و وضع قوانین جدیدی با چالش‌هایی همراه است، اما باید فرصت داد تا این تغییر و تحولات به پویایی برسد.اگر نگاهی عمیق به اقدامات دو سال اخیر دولت بیندازیم، مشاهده خواهیم کرد که دولت تا حد توان در حال فعالیت است، حال شاید بعضی اقدامات را دیر انجام داده اما نیت، خیرخواهانه بوده و این وظیفه هر ایرانی است که به دولتمردان کشورش اعتماد کند. کاملا مشهود است که دولت می‌خواهد و تا حد خواستن سعی و تلاش می‌کند، اما منظم کردن امور کشوری و سپس بهره‌وری لازم از آن، احتیاج به زمان دارد، این که ما این موضوع را درک کنیم که احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ایران با تمام قدرت و برای مردم تنها به خدمت و خدمت فکر می‌کند، پاسخ بسیاری از پرسش‌هایمان را خواهیم گرفت؛ برای مثال در دو سال اخیر گوشه‌ای از اقدامات دولت بدین شرح بود که باید آن را به فال نیک گرفت، تقویت روحیه صرفه‌جویی، اهتمام به بیت‌المال، اصلاح منابع نیروی انسانی، نگاه تحول‌گرایانه به مسائل کشور، تلاش برای تحقق عدالت در تمامی بخش‌ها، واگذاری سهام عدالت، کاهش سود تسهیلات بانکی، آغاز اصلاح ساختار نظام بانکی، تولید ثروت، مردمی‌سازی اقتصاد، اشتغال‌زایی، حمایت از سرمایه‌گذاری بخش خصوصی، حمایت از بخش کشاورزی، آغاز اجرای سیاست‌های اصل44، فعال‌سازی بورس، ساماندهی حمل و نقل عمومی و کنترل مصرف انرژی، کاهش وابستگی به نفت، افزایش سهم مالیات در درآمدها، حمایت از تحقیقات و نوآوری در بخش علم و فناوری، اصلاح ساختار و سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی و تشکیل یک مرکز فکری و برنامه‌ریزی کلان و... آیا همه این موارد را در عرض چند ماه می‌توان تغییر داد و به بازدهی رسید؟ به طور اطمینان نه، اما همین که این تفکر باعث شده که چنین تصمیم‌گیری برای کشور و مردم اتخاذ شود، زاییده تفکری پویا، اندیشه‌ای نو و تحول‌گرایی در امر خدمت‌رسانی است، اگر ایرانیان به این باور به طور کامل برسند که دولتمردان ما می‌خواهند و سعی خودشان را با تمام وجود می‌کنند، باید به نهمین دولت جمهوری اسلامی اعتماد کرد. دولت و مردم، دو واژه‌ جدایی ناپذیرند، چرا که مردان دولتی خود روزی از همین مردم بودند و برخاسته از فرهنگ و سنت و تمدن ایرانی، پس وظیفه هر ایرانی است که به دولت کمک و از همه مهم‌تر اعتماد کند تا بتوانیم به ایرانی ایده‌آل دست پیدا کنیم.

    نظرات دیگران ( )

    ? ملکـه ی جــزیــره
  • محمد رضا آقابیگی دوشنبه 86/4/18 ساعت 10:41 صبح
  •                                                          ملکـه ی جــزیــره


        
        
        
        ملکه انگلیس این روزها، بیشتر از گذشته، احساس تنهایی می‌‌کند، به همین خاطر بیشتر اوقات خود را با سگ‌هایش می‌گذراند، حیواناتی که سالانه چند هزار پوند برای دربار سلطنتی هزینه در بر دارد

        جمعه بود، 21 آوریل سال 1926 (1305 شمسی)، الیزابت الکساندرا مری ویندزور ملکه بریتانیا به دنیا آمد، پدرش آلبرت دوک یوک که بعدها لقب پادشاه جرج ششم را از آن خود کرده بود و مادرش لیدی الیزابت پرنس یورک که به مادر ملکه مشهور شد، او را در دوران کودکی «لیلیت» خطاب می‌کردند و از همان دوران کودکی مورد علاقه شدید پدربزرگش جرج پنجم و مادربزرگش ملکه ماری قرار گرفت. ده ساله که شد به عنوان دختر بزرگ خانواده، عنوان پرنسس بریتانیا را از آن خود کرد و تحت تعلیمات و قوانین سلطنتی قرار گرفت، از آنجا که والدین او پسری نداشتند که وارث تاج و تخت شود، الیزابت جانشین تخت سلطنتی بریتانیا شد. او یک خواهر کوچک‌تر از خود با شش سال تفاوت سنی به نام «مارگارت» داشت در سال 1936 پدرش به مقام پادشاهی رسید، از این رو مقام و منصب او بیشتر شد 13 سال بیشتر سن نداشت که در سال 1939، جنگ دوم جهانی آغاز شد و او به همراه خواهرش مارگارت در قصر یورکشایر که محل امنی بود، مستقر شدند. در همین زمان به آنان پیشنهاد شد که برای تکمیل تحصیلات خود به کانادا بروند اما مادر که نمی‌خواست بچه‌ها را از خود دور کند، با این پیشنهاد مخالفت کرد. شاید برایتان جالب باشد، بدانید که دختر پادشاه انگلیس از همان دوران کودکی، برای بچه‌های همسن و سال خود صحبت می‌کرد، آن هم در شبکه رادیویی «بی‌.بی.سی»... او سیزده سال بیشتر نداشت که عاشق دلباخته همسرش پرنس فیلیپ شد، زمانی که فیلیپ در نیروی دریایی سلطنتی خدمت می‌کرد، الیزابت برای او نامه‌های عاشقانه می‌نوشت. 91 ساله که بود، در آخرین سال جنگ دوم جهانی از پدرش خواست که مستقل شود و به همراه دیگر شاهزادگان به صورت عمومی درس بخواند، حتی لباس‌های عادی بر تن کند و پدرش هم موافقت کرد. در سال 1947 به همراه والدینش به کیپ تاون واقع در آفریقای جنوبی رفت و جشن تولد 21 سالگی‌اش را در همان جا گرفت. بیستم نوامبر روز بزرگی در زندگی‌اش بود، چرا که در آن زمان با پرنس فیلیپ دوک در ادینبورگ اسکاتلند ازدواج کرد، فیلیپ پسر بزرگ جرج اول بود. آنها پس از ازدواج تا سال 1953 در کلارنس هاوس لندن سکنی گزیدند.در 14 نوامبر 1948، اولین فرزندشان که پسر بود به دنیا آمد و آنها نامش را چارلز گذاشتند، آنها در طول زندگی مشترکشان، صاحب 4 فرزند شدند، سه پسر و یک دختر. در سال 1951 وضعیت سلامتی پدر الیزابت رو به وخامت رفت و سرانجام در سال 1952 درگذشت، حال باید دختر او ملکه انگلیس می‌شد و پس از سال‌ها کشور، دیگر پادشاه نداشت، او تجربه‌ای جز سفر به کشورهایی از جمله آفریقای جنوبی، ایتالیا، مالت، استرالیا، نیوزلند و آمریکا نداشت. وی در ششم فوریه سال 1952 پس از مرگ پدرش، جانشین او شد و شانزده ماه بعد طی یک مراسم رسمی در کلیسای وست مینستر واقع در لندن رسما تاجگذاری کرد. الیزابت دوست نداشت که فقط در قصر بماند، از این رو به کشورهای مختلف سفر می‌کرد و به همراه شوهرش در کنگره‌های مختلف شرکت می‌جست. او به تمام دنیا سفر کرد و در تمامی مراسم ملی کشورها شرکت کرد، از جشن ملی پاکستان تا سالگرد استقلال آمریکا.درباره او می‌گویند که در سیاست انگلیس، تنها یک نماد است و این کابینه نخست وزیری است که قدرت اول کشور می‌باشد و حتی بارها شده که از او حرف‌شنوی هم ندارند.
        
        اتاق خواب سگ های ملکه


        با این‌که 81 سال سن دارد اما در سلامتی کامل به سر می‌برد، در سال 2006 دچار خونریزی رگ در چشم راستش شد، او مرتبا تحت کنترل پزشکان است و به سلامتی‌اش اهمیت زیادی می‌دهد.ملکه بریتانیا علاقه وافری به نگهداری حیوانات دارد، به ویژه چند سگ که سال‌ها همدم او هستند، نزدیکان ملکه می‌گویند: او این سگ ها را از تمامی اطرافیان خود بیشتر دوست دارد! این سگ های گران قیمت نر و ماده سال‌ها در کنار او زندگی می‌کنند و سالانه چندین هزار پوند خرج درمان و نگهداری از آنها می‌شود.می‌گویند روزی یکی از نگهبانان قصر باکینگهام، جلوی یکی از این سگ‌ها را که در حال دویدن بر روی چمن کاخ بود را گرفت، ملکه پس از فهمیدن، نگهبان را به شدیدترین شکل مجازات کرد اما روزی یکی از نوه‌هایش در دوران کودکی مقابل او در محوطه کاخ به بدترین شکل ممکن زمین خورد و خون از صورتش فواره ‌زد، ملکه تنها به یک لبخند بسنده کرد و از صندلی خود بلند شد و به سمت کاخ رفت!
        اخباری که از درون دربار قصر باکینگهام به بیرون فاش شده است، حکایت از آن دارد که تمامی سگ‌های ملکه یک خدمتکار شخصی و هر کدامشان در قصر باکینگهام یک اتاق جداگانه در کنار اتاق خواب ملکه دارند.ملکه هر روز صبح پس از خواب سراغ این سگ‌ها می‌رود و عصر هم در محوطه قصرش، سرش را با سگ‌های خود گرم می‌کند.او دائما به خدمه کاخ سفارش می‌دهد که به سگ‌هایش برسند.
        
          
        او از ابتدای سلطنتش تا به امروز که 55 سال طول کشیده است، تاکنون شاهد ده نخست‌وزیر مختلف از احزاب محافظه‌کار و کارگر بوده که نخستین آنها، «وینستون چرچیل» از حزب محافظه‌کار و آخرین آنها «تونی بلر» از حزب کارگر است. با توجه به تشریفاتی و غیرمسئول بودن مقام سلطنت در بریتانیا در طول این مدت، وی کمتر دچار مشکل جدی در زندگی عمومی و مملکت‌داری شد و از نظر محبوبیت نزد افکار عمومی کم و بیش در یک سطح قرار داشته است. اما یک‌بار در سال‌های بالا گرفتن اختلافات زناشویی بین پرنس چارلز فرزند ارشدش و پرنس دایانا که شخصی مردمی و محبوب در انگلیس بود، سلطنت او دچار بحران شد و زمانی که آن دو از یکدیگر طلاق گرفتند و پس از یک دوره رویارویی بین دربار و دایانا، سرانجام به تصادف خونین پاریس در 31 آگوست 1997 و مرگ دایانا منجر و، باعث شد که مردم ملکه را سرزنش کنند.
        گفتنی است ظهور پدیده دایانا به عنوان همسر چارلز، ولیعهد و پادشاه آینده کشور در دربار بریتانیا در سال 1981 به مرور موجب بروز تغییرات شگرفی در ساختار سنتی دربار و جایگاه شخص ملکه شد چرا که تا پیش از حضور دایانا عروس ملکه در دربار، ملکه الیزابت و مادرش «ملکه مادر» به عنوان مظهر محبوبیت، نیکوکاری و مشارکت در امور خیریه اجتماعی و بین‌المللی البته درظاهر شناخته می‌شدند اما دایانا به مرور و بدون سر و صدا توانست در قلب مردم بریتانیا و دیگر نقاط جهان جا باز کند چرا که افزایش محبوبیت او، باعث کاهش محبوبیت ملکه شد. به خصوص زمانی که انگلیس درگیر جنگ دریایی با آرژانتین بر سر جزایر فالکند شد، دایانا شدیدا مخالفت خود را به طور رسمی اعلام کرد، مردم بریتانیا از سیاست‌های او حمایت کردند. به خصوص زمانی که دایانا در گفتگویی با بی‌.بی.سی اعلام کرد که علاقه‌ای ندارد روزی ملکه انگلیس شود، او ترجیح می‌دهد ملکه قلب‌ها شود.
        این گفته باعث شکاف عمیقی بین دربار و دایانا شد و اکثریت مردم هم به طرفداری از دایانا برآمدند، شدت محبوبیت دایانا به حدی شد که ملکه الیزابت دیگر نتوانست با او روبه‌رو شود. با مرگ دایانا که خیلی‌ها آن را مشکوک قلمداد کردند، اعتبار ملکه کمتر شد، تا حدی که افکار عمومی انگلیس در یک نظرسنجی پس از مرگ دایانا، برای اولین بار، ناراحتی و عدم رضایت خود را از سلطنت و شخص ملکه ابراز کردند. اما زمانی این تعجب از سوی دربار چند برابر شد که نظرسنجی بعدی نشان داد، مردم با تداوم سلطنت ملکه مخالفند و دوست داشتند پسر دایانا یعنی نوه ملکه، ولیعهد انگلیس شود.
        اما آنچه که باید به آن آگاه باشید، این است که برخی نیز به دلیل مخالفت‌های آشکار و نهان کلیسای انگلیکان که ملکه انگلیس هم رییس سنتی آن است، با انتصاب همسر جدید چارلز به عنوان ملکه و همسر پادشاه آینده این شایعه نیز رواج دارد که ممکن است پرنس ویلیامز فرزند ارشد چارلز و دایانا که از محبوبیت زیادی بین مردم برخوردار است، به طور مستقیم و با پیشی گرفتن از پدرش به عنوان پادشاه بعدی کشورش به تخت سلطنت برسد اما آنچه که تاکنون مشخص است، این‌که، ملکه الیزابت دوم با توجه به سلامت جسمی و روحی، هیچ برنامه‌ای برای کناره‌گی?ی از تاج و تخت ندارد و قصد دارد همچنان به عنوان یک مادربزرگ شاغل به سمت تمام وقت خود ادامه دهد. اما آنچه که باید در طول سلطنت 55 ساله الیزابت اشاره داشت، این است که سلطنت بریتانیا، دچار فراز و نشیب‌های زیادی بوده و از یک امپراتوری و قدرت استعماری بلامنازع به یک قدرت درجه دوی اروپایی تبدیل شده است. این اتفاق باعث شد، تا نهاد سلطنت را دچار دگرگونی و آن را تا حدی از حالت کلاسیک و پرقدرت تاریخی خود خارج و به یک نماد تشریفاتی و سنتی تبدیل کند.
        
          
        آنچه خواندید سرگذشت زنی است که نتوانست برخلاف اذهان عمومی کشورش، بریتانیا را از جنگ علیه مردم مسلمان فلسطین، افغانستان و عراق کنار بکشاند، چرا که او به جای این‌که بیشتر سعی و توانش را روی امور کشور خود بگذارد، وقتش را با حیوانات خانگی‌اش صرف می‌کند. زنی که لقب ملکه بریتانیای کبیر دارد، این روزها آنچنان در تنهایی به سر می‌برد که تنها حرف دل او را حیوانات خانگی‌اش گوش می‌کنند. آیا او به عنوان ملکه بریتانیا این قدرت را ندارد که از دادن تقدیرنامه‌های واهی، به سلمان رشدی مرتد جلوگیری کند و اسلام ستیزی خود را به رخ جهانیان نکشاند؟

    منبع : ksabz


    نظرات دیگران ( )

    ? ارواح کجا هستند؟
  • محمد رضا آقابیگی دوشنبه 86/4/18 ساعت 10:38 صبح
  •                                                             ارواح کجا هستند؟


        
        
        وقتی صحبت از روح و عالم ارواح می‌شود به یاد داستان‌های ترسناکی می‌افتیم که بعضی‌ها وقتی بعد از صرف شام دور هم جمع می‌شوند، برای یکدیگر تعریف می‌کنند. زمان تاثیرگذار این داستان‌ها به ویژه وقتی است که به دور از هیاهوی شهر می‌خواهیم شبی را در چادر بگذرانیم یا در یک خانه قدیمی و مرموز که درهای آن به هنگام باز و بسته شدن جیرجیر می‌کنند و باد زوزه‌کشان شیشه‌های پنجره‌ها را می‌لرزاند، شب را به صبح برسانیم. ولی این داستان‌های ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آیا اصلا برگرفته از حقیقت هستند یا تنها زاییده ذهن شیطنت‌آمیز کسانی است که از تماشای چشمان پردلهره اطرافیان لذت می‌برند؟


        در این جا قصد داریم منشاء برخی از این افسانه‌های کهن را تعریف کنیم:
        افسانه پل دست سبز
        بخش «اولد لنسفورد رود» امروزه منطقه‌ای بدنما و بلا استفاده است ولی صد سال پیش این ناحیه متروکه شلوغ‌ترین و پررفت و آمدترین معبر بود. با این‌که این منطقه بی‌مصرف می‌باشد ولی هنوز هم الوارهایی که از قدیم‌الایام روی نهر «کین» قرار داشته‌ است «پل دست سبز» نامیده می‌شوند.
        در ماه اکتبر سال 1988 دو تن از اهالی «لانکاستر کانتی» که می‌خواستند نامشان مجهول بماند، داستان «افسانه پل دست سبز» را برای نشریه محلی تعریف کردند. داستان آن چنین است: یکی از مردها در حالی که به کنار نهر اشاره می‌کرد گفت یک شب من و چند تا از دوستانم به این‌جا آمده بودیم. همان شب آن را دیدم که روی نهر حرکت می‌کرد. درست زیر پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بیرون می‌آمد. فقط یک دست سبز دیده می‌شد. مردم می‌گویند نهری که در زیر آن پل قرار دارد، زمانی صحنه نبردی سخت در زمان جنگ داخلی آمریکا بود. در این نبرد دست یک سرباز جوان انگلیسی با شمشیر یک آمریکایی قطع شد و درون آب درست زیر پل افتاد. هرازگاهی در شب‌هایی که ماه در آسمان می‌درخشد و زمین را روشن می‌کند، در تاریکی نقره‌فام می‌توان دست سبزی را دید که از آب بیرون می‌آید و به دنبال بدن گمشده و شمشیر خود می‌گردد.
        
        خانه وحشت میلت چنی
        هیچ‌کس نمی‌دانست میلت چنی اهل کجا بود ولی در دهه 1850 این مرد که صاحب میخانه و مهمانسرایی در منطقه بود، اسرارآمیزترین مرد لانکاستر کانتی شد. برخی چنی را که به رک‌گویی شهره بود مجسمه شیطان می‌دانستند. وقتی مردم جسد او را دیدند که برابر دادگاه شهر به چوب‌بستی آویزان بود و تاب می‌خورد زیاد تعجب نکردند. بعد از این‌که چنی به اتهام دزدیدن برده «دکتر کرافورد» محکوم شد خیلی‌ها فکر می‌کردند او به مکافات عملش رسیده است.چنی یک برده داشت که هرازگاهی او را به یک مسافر ساده‌لوح می‌فروخت. چند روز بعد برده از موقعیتی استفاده می‌کرد و از پیش صاحب تازه می‌گریخت و دوباره به مهمانخانه چنی برمی‌گشت تا در یک فرصت مناسب چنی دوباره او را به مسافر ساده‌لوح دیگری بفروشد. ولی همه مسافران مهمانخانه چنی آن‌قدر خوش شانس نبودند. هیچ‌کس تمایلی نداشت که در آن مهمانخانه بماند ولی چاره دیگری نبود. آنها که اغلب خسته از معاملات مختلف و با جیب پر پول به آن منطقه می‌آمدند باید شب را در آن جا به صبح می‌رساندند اما برای برخی از مسافران، آن مهمانخانه آخرین محل استراحت به شمار می‌رفت. مدتی بعد خانواده‌های آنها به دنبال شوهر یا پسر گمشده‌شان به آن مهمانخانه خلوت می‌رفتند ولی هیچ‌وقت نتیجه‌ای نمی‌گرفتند. در طول آن سال‌ها مردم بسیاری که از حوالی مهمانخانه عبور می‌کردند پیکرهای مه‌آلودی را می‌دیدند که در میان درختان اطراف میخانه سرگردان بودند. دیگر کمتر کسی از اهالی لانکستر کانتی جرات می‌کرد شب را در آن محل بگذراند.
        چنی همیشه همه چیز را انکار می‌کرد و مدرکی به دست کسی نمی‌داد ولی سال‌ها بعد آن معماها حل شد. یک شرکت ساختمانی به آن منطقه رفت و زمین را حفاری کرد. در آن هنگام بود که چندین اسکلت از زیرخاک بیرون آمد که همگی به قتل رسیده بودند. مردم نام آن مهمانخانه را «خانه وحشت میلت چنی» گذاشتند. این خانه تا اوایل دهه 1970 در آن محل باقی مانده بود ولی دیگر تبدیل به خانه‌ای متروکه درست شبیه به خانه ارواح شده بود. خانه‌ای که به راستی محل زندگی ارواح مسافران بی‌گناه محسوب می‌شد.
        
        جای پای شیطان
        در دل درختزارهای انبوه کاج در «ایندین لند» آمریکا زمینی دایره شکل و تیره‌رنگ به چشم می‌خورد که هیچ گیاهی در آن نروییده است. کسانی که برای نخستین بار از کنار این دایره عبور می‌کنند بلادرنگ می‌اندیشند چه چیزی سبب شده است این قطعه زمین اینقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاک تیره این منطقه آن‌قدر سفت است که دسته تبر هر کسی را که بر آن ضربه بزند می‌شکند. هیچ اثری از حیات در آن یافت نمی‌شود. نه کرم خاکی، نه سوسک و نه حتی یک دانه علف در آن به چشم نمی‌خورد. حتی حیوانات هم به آن داخل نمی‌شوند و آن را دور می‌زنند. بدتر از همه این‌که می‌گویند اگر کسی وسط دایره بایستد احساس عمیقی از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولی می‌شود. اگر سنگ یا چوب روی آن قرار دهید و بروید، روز بعد که بازگردید اثری از آن سنگ‌ و چوب‌ به چشم نمی‌خورد.
        ولی این جا چه اتفاقی افتاده است؟ آیا این دایره جایگاه شیطان است؟ سرخپوستان این منطقه این‌طور فکر می‌کنند. آنها معتقدند این دایره جای پای شیطان است. افسانه‌های کهن حاکی از آن است که این دایره لم‌یزرع زمانی محل به مجازات رساندن محکومین سرخپوستان بوده است. به همین دلیل ارواح شیطانی همیشه در آن محل پرسه می‌زنند و منتظر روح‌های محکوم شده هستند. سرخپوستان می‌گویند شب‌هایی که ماه در آسمان نیست و هیچ بادی نمی‌وزد و هیچ صدایی از درختان اطراف به گوش نمی‌رسد، وقتی همه چیز در حال سکون است، در آن هنگام شیطان خود را در آن جا نشان می‌دهد.
        
        ارواح آلکاتراز
        هر روز به هنگام غروب آفتاب، وقتی آخرین قایق توریستی، مسافران خود را از این پایگاه دورافتاده و بادگیر می‌برد، یک نفر تنها در جزیره جا می‌ماند. او نگهبان شب آلکاتراز است. «گریگوری جانسون» در زیر نور چراغ قوه خود جای جای این زندان دلگیر که زمانی محل نگهداری بدذات‌ترین جنایتکاران و قاتلین بوده است را درمی‌نوردد. او در حالی که نور را به سوی در نیمه باز سلول انفرادی می‌اندازد می‌گوید: «هی آن صدای چیه؟» مکثی می‌کند و شانه‌هایش را در برابر یکی دیگر از اسرای آلکاتراز بالا می‌اندازد و زیرلب می‌گوید: «مرد فکرش را هم نکن که یک شب بدون اسلحه بیرون بیایی.» تا هنگام سپیده‌دم که اولین قایق توریستی به جزیره می‌آید، مرد در «جزیره شیطانی» آمریکا با توهمات و ترس‌های خود دست و پنجه نرم می‌کند. سال‌ها پیش آلکاتراز آخرین ایستگاه زندگی 1576 قاتل و جنایتکار و معروف‌ترین کلاه‌برداران آمریکا بود. این پایگاه که به «صخره» معروف بود به خاطر سلول‌های تنگ و تاریک و دیسیپلین سختش معروف بود. بعد از این‌که در سال 1963 این زندان بسته شد، باز هم آلکاتراز مامن زندانیان بیچاره خود ماند. مردانی که زمانی در آن جا به زنجیر کشیده شده بودند. با این‌که دیگر هیچ زندانی‌ای در آن نیست ولی هنوز هم حس غریبی در آن موج می‌زند. حسی توام با دلهره و وحشت. طوری که هیچ‌گاه به ویژه در هنگام شب انسان در آن جزیره احساس آرامش نمی‌کند. بعضی‌ها معتقدند این احساس غریب به خاطر وجود ارواح کسانی است که در آن زندان مرده‌اند. آیا این حرف صحت دارد؟
        
        نیشگونی از سوی عالم ارواح
        «اریک» ده سال در شیفت شب آلکاتراز کار کرد. از نظر او بدترین قسمت کار، رفتن به اتاق اعدام با صندلی الکتریکی بود. یک شب او روی صندلی شوک نشست و عکس یادگاری گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتی فیلم را ظاهر کرد در عکس تصویر صورتی را دید که از پشت صندلی خیره به او نگاه می‌کند. او هنوز هم نمی‌داند آن صورت چه بود. اریک می‌گوید گاهی اوقات واقعا احساس وحشت می‌کردم. نگهبان‌های دیگر داستان‌هایی درباره اتفاقات آن جا تعریف می‌کردند ولی من سعی می‌کردم توجهی به حرف آنها نکنم اما گاهی اوقات احساس ترس اجتناب‌ناپذیر بود.
        «مری مک کلر» دوازده سال است که در این جزیره کار می‌کند. او از انزوای آن جا لذت می‌برد و می‌گوید «این‌جا یک محل فانتزی استاندارد برای من است.» با این حال او هم اتفاقات عجیبی را تجربه کرده است. وی می‌گوید«بارها برایم اتفاق افتاده که احساس می‌کردم کسی مرا نیشگون می‌گیرد. من توضیحی برای آنها ندارم به همین خاطر هیچ‌وقت در موردشان با کسی حرف نزدم.»
        «جان بنر» در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در این زندان گذراند این سارق بانک که هم اکنون در آریزونا زندگی می‌کند درباره زوزه‌های باد می‌گوید «شب‌ها وقتی با چشمان باز دراز می‌کشیدم به زوزه باد گوش می‌دادم. زوزه‌ای وحشت‌انگیز بود و انسان احساس می‌کرد ارواح هم با باد هم‌نفس شده‌اند. سعی می‌کردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلکاتراز فکر می‌کنم به یاد بی‌رحمی‌هایش می‌افتم.» هر روز هزاران توریست از جاهای مختلف به آلکاتراز می‌آیند و از سلول‌های مختلف آن که هر یک نام زندانی خود را بر سر در خود دارند دیدن می‌کنند. وقتی خورشید غروب می‌کند دیگر کسی از آلکاتراز نمی‌رود بلکه همه از آن فرار می‌کنند. جانسون، نگهبان شب، نیز پس از گذراندن شبی در میان زوزه‌های ارواح کشته‌شدگان آلکاتراز، صبح روز بعد می‌گریزد تا چند ساعتی احساس امنیت نماید.
        
        دخترک ده ساله
        ساعت حدود 9 در یک شب زیبای ماه آوریل بود که من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شب‌ها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابیدم. تا آن زمان اتفاق خاصی برایم نیفتاده بود ولی آن شب چیزی دیدم که هرگز فراموش نخواهم کرد. به محض این‌که چشم‌هایم را بستم لحظه به لحظه بیشتر احساس سرما کردم. چشم‌هایم را باز کردم تا ببینم آیا در یا پنجره باز مانده است ولی همه بسته بودند. به همین خاطر کمی احساس ترس کردم. به پهلو غلتیدم و ناگهان چشمم به دخترکی افتاد که حدود ده سال داشت. ایستاده بود و با لبخند به من نگاه می‌کرد. فکر کردم حتما خواب می‌بینم. چشم‌هایم را محکم بستم و دوباره گشودم. دخترک هنوز آن‌جا بود. پیراهن سپید بسیار زیبایی بر تن داشت و دور یقه‌اش گل‌های بنفش ملایمی دوخته شده بود. حالا دیگر عرق کرده بودم. از دختر پرسیدم تو کی هستی؟ او نزدیک‌تر آمد و گفت من دوستت هستم، یادت می‌آید؟ قبلا با تو زندگی می‌کردم... بعد خندید و جلوی چشمان حیرت‌زده من ناپدید شد. هرگز در طول عمرم اینقدر نترسیده بودم. آیا او را قبلا می‌شناختم؟ به سرعت پیش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چیز را برایش تعریف کردم. مادرم اخمی کرد و گفت حتما خواب دیده‌ام. ولی من می‌دانم که خواب نبودم. وقتی برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.
        
        چهره‌ای در پنجره
        من «ریا» هستم و اهل هندوستان می‌باشم ولی داستانی که تعریف می‌کنم در آمریکا و در خانه خاله‌ام اتفاق افتاد. خاله‌ام همیشه می‌گفت در خانه ارواح زندگی می‌کند ولی من هیچ‌وقت حرفش را باور نکردم تا این‌که آن اتفاق برایم افتاد. روزی که اولین بار به آن خانه رفتم احساس کردم همه چیز عجیب به نظر می‌رسد. حس می‌کردم یک نفر از پنجره به من نگاه می‌کند. هر بار آهسته به کنار پنجره می‌رفتم آن را می‌گشودم و دختر موطلایی‌ای را می‌دیدم که به سرعت فرار می‌کرد. این اتفاق چندین بار تکرار شد تا این‌که موضوع را به خاله‌ام گفتم. او گفت چهارده سال پیش این خانه متعلق به یک زن و شوهر جوان و دختر پنج ساله‌شان بود. پرسیدم آن دختر، مو طلایی بود؟ خاله مرا به اتاق زیر شیروانی برد و عکسی از آن خانواده را به من نشان داد. بله آن دختر موی طلایی داشت. مطمئن بودم که او همان دخترکی است که پشت پنجره می‌دیدم. شب بعد پنجره اتاقم باز بود. باز هم دختری را دیدم که به من خیره شده است ولی این بار بهتر می‌توانستم او را ببینم. چشمانش سیاه سیاه بود یعنی اصلا سفیدی نداشت. شروع به جیغ کشیدن کردم و به در نگاه کردم وقتی دوباره برگشتم حدود یک سانتی‌متر با صورت دخترک فاصله داشتم. شروع به دویدن کردم و به اتاق خاله‌ام رفتم. ولی وقتی در را باز کردم دیدم خاله‌ام راحت خوابیده است و همان دختر کنارش مثل مرده‌ها افتاده بود. دقیقا یادم هست که ساعت پنج صبح بود. خاله‌ام را تکان دادم و دخترک را به او نشان دادم. دختر در برابر چشمان وحشت‌زده ما بیدار شد و به من نگاه کرد و گفت «تو مرده‌ای!» و به سرعت محو شد. از آن به بعد دیگر او را ندیدم ولی هنوز هم نفهمیدم چرا او به من گفت مرده‌ام.

    منبع :ksabz
        
        
       


    نظرات دیگران ( )


    ? لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    عوارض ساپورت
    اوشین ( سالها دور از خانه )
    [عناوین آرشیوشده]

    <
    Desigened By Parsiblog.com